شراب شعر |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
اينم آپديت.راضی شدين؟
دردل آتش نشستن
راه رابراشک بستن
کارآسانی نبود
سلام
خیلیها بهم گفتن چرا آپدیت نمی کنی؟وهربار به خاطراین موضوع متهمم می کردن به بی معرفتی...بی مسئولیتی و....
هرکس پرسید بهش گفتم: اول اینکه تو آخرین پستم اعلام کردم که قهرم.دوم اینکه اوضاع روحیم اصلاْ مناسب نیست واگه بخوام بنویسم نمی تونم به دوستام دروغ بگم.پس ترجیح میدم که هیچی نگم.
اما حالا می خوام که حداقل یه کمی با شما درددل کنم:
آره...
خیلی سخته.
خیلی سخته که بار یه غم سنگین رو یکسال به دوش بکشی ونتونی به هیچ کسی بگی وازش کمک بخوای.البته یه غم که چه عرض کنم.به قول باباطاهر:
اگردردم یکی بودی،چه بودی اگرغم اندکی بودی،چه بودی
خیلی سخته که زندگی معنا ومفهومش رو برات ازدست بده
خیلی سخته که نتونی با هیچ کس حرف بزنی حتی خواهرت
خیلی سخته که درمورد برای کسی هم که حرف میزنی نمی تونه برات کاری بکنه واونوقت پشیمون می شی که کاش اصلاْ نگفته بودم.
خیلی سخته که تنها کسی رو که میدونی میتونه تو این شرایط بد حداقل به حرفات گوش بده ومی دونی که میتونه کمکت کنه، دیگه نداشته باشی.کسی رو به عنوان دوست روش سرمایه گذاری کردی واونوقت تو بحرانی ترین روزهات مجبوربشی که برای همیشه بهش بگی : خداحافظ
خیلی سخته که وقتی بیداری،تومحل کارت توخونه،تواتوبوس،توکوچه،چشمات پرازاشک بشه اما مجبور بشی پشت پلکات قایمشون کنی.
خیلی سخته که برای تنهایی خودت وحتی برای گریه کردنت ،دنبال فرصت بگردی که مبادا غم تو غم دیگرون رو زیاد کنه.
خیلی سخته که شبها وقتی میری بخوابی،لالایی تو اشکهات باشه.وآرزوت اینکه دیگه بیدار نشی ـ مثل باباـ
خیلی سخته وقتی ازسر کارمیای مجبورباشی تمام انرژیتو!!!!!!!!!!!!!!!!جمع کنی تا به عزیز ترین سرمایه زندگیت ـ مادرـ بگی : سلام . اونهم توشرایطی که تنها دلخوشی اون تودنیا فقط بچه هاش باشن.
خیلی سخته که حس کنی بابا موقع رفتن ـ هرچند اونموقع هم ندیدیش ـ مامان رو به شماها سپرده وحالا تو نه تنها نمی تونی بهش انرژی مثبت بدی بلکه علی رغم تلاشت انرژی منفی تو اونو هم محزون میکنه.
خیلی سخته که ببینی مامان باوجود تمام نگرانیها ورنجهاودلتنگیها ش تلاش می کنه که میوه های زندگیشون شاد باشن اما....
خیلی سخته رودلت یه کوه غم باشه وتلاش کنی که به خاطر مامان خودتو حداقل عادی نشون بدی
خیلی سخته مجبورباشی صبحها به خاطر مامان بری سرکار
خیلی سخته که به خاطرمامان نتونی استعفا بدی
خیلی سخته که به خاطر مامان غذا بخوری........
وبه خاطر مامان نفس بکشی،
بدن اینکه از هیچ کدوم ازلحظات زندگیت لذت ببری
خیلی سخته که تنها آرزوت بشه: نبودن تواین دنیا
ناشکری نمی کنم .میدونم خیلی چیزهادارم که باید قدرشو بدونم وشکرگذارش باشم.اما
وقتی به جایی میرسی که میبینی حتی اونی که توروآفریده ،نمی بینتت، وبه حرفهات گوش نمیده،التماسش می کنی جواب نمیگیری.
دلم میسوزه برای خودم، وبرای خانواده ام که منو با این اوضاع تحمل میکنن.میدونم همشون نگرانم هستن اما مجبورم خودم تنها این بارو تحمل کنمو
خیلی سخته که..............
دلم میخواست بابا بود تنها کسی که میدونم قدرت شونه هاش اونقدرزیادبود که بتونم حتی تمام این غمو رو شونه هاش بذارم چه برسه به اینکه ازش بخوام کمکم کنه.........
بابا! بهت محتاجم.........
کاش میدونستم چطورباید به خودم کمک کنم
دلم برای خنده هام تنگ شده
| لینک | چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦ - مريم |
قهر
سلام به همه دوستان بی معرفتی که علی رغم اطلاع رسانی بنده به کلبه درویشی ما سر نمیزنن و سلام به دوستان بی معرفت تری که سر میزنن ولی پیغام نمی ذارن که ما دلمون خوش باشه و بفهمیم که این دوستان بی معرفت و بی معرفت تر اگر به فکر ما نیستن حداقل در قید حیات هستن.
به هر حال بدینوسیله اعلام میکنم که تا اطلاع ثانوی با همه این قبیل دوستان قهر قهر قهر.....
اصرار هم نکنید چون آشتی نمی کنم (دلمو شکستید)

سکوت تلخ
رهایم کن ازاین زندان ، سکوت تلخ خودبشکن
مخواهم اینچنین حیران ، سکوت تلخ خود بشکن
گناه من ،همه خوبی ! جزاینکه عاشقت بودم؟!
مرنجانم چنین آسان ، سکوت تلخ خود بشکن
تمام لحظه های من ، همه یکرنگ ـ رنگ شب ـ
تویی پایان این دوران ، سکوت تلخ خود بشکن
به یک دشنام هم از تو ، خداداندکه خرسندم
بیاور قطره ای ازآن ، سکوت تلخ خود بشکن
دل طوفانی ام هردم ، به هرسو می زند خودرا
که ای آرام بی پایان ! سکوت تلخ خود بشکن
| لینک | سهشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥ - مريم |
خبرای خوش
سلام
می دونم که بازم دیر کردم
معذرت....معذرت....معذرت
البته دلیل موجه دارم برای درگیریها وگرفتاریها.اما این بار درگیریهای شیرین.
طی یک ماه گذشته حسابی سرمون شلوغ بود.اول سفر مامان به کربلا که حدود ۲هفته طول کشید و مراسماتی داشتیم.بعدازبازگشت مامان هم فرصت زیادی نداشتیم چون ۹ آذر عروسی علی(داداشم) بود. خلاصه که این مدت درگیر خریدو سوروسات عروسی بودم.خوشبختانه همه چیز خیلی خوب برگزار شدوهمه راضی بودند هر چند هنوزهم خستگی اون پایکوبیها ازتنمون بیرون نرفته ولی عوضش هرکاری از دستم برمی اومد برای داداشم کردم تا دیگه درآینده دلم نسوزه که :ای کاش فلان کارو هم می کردم!تنها چیزی که این وسط گاه و بیگاه اذیتمون می کرد ،جای خالی بابا بود.بابایی که همیشه آرزو داشت علی رو داماد کنه.هممون سعی می کردیم که این دلتنگی رو توی خودمون نگه داریم و بروز ندیم اما بالاخره شب حنا بندون بغض همه ترکید.وقتی که حنای علی رو میذاشتن:(با اجازه بزرگترهاو...).....
ولش کن اجازه بدین این پست همونجور که خوب شروع شد خوب هم تموم بشه.
انشاا...همیشه برای همدیگه خبرهای خوش داشته باشیم و گرفتاریهامون همه از این دست باشه.
علی عزیزم ، فرزانه گلم :
عروسیتون مبارک
الهی که پرنده خوشبختی همیشه بالای سرتون در پرواز باشه
.....به زودی با یه پست جدید ویه شعر جدید خدمت می رسم.
دلهاتون شاد
شادیهاتون پایدار
| لینک | جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥ - مريم |
۲ سال بی تو
ازاو نروز ۲ سال گذشته.....
دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳:
اونشب مراسم افطاری گروه کوه بود توی دانشگاه .مراسمی که خیلی وقت بود منتظر رسیدنش بودم.ازطرفی شماهم قرار بود بریدبه مهمونی بازگشت عمه از مکه.اما من نمیتونستم بیام.به چنددلیل:وسط هفته بود ودرس داشتم ، برنامه افطارگروهکوه بود ، ماه رمضان بود وبا زبون روزه سفر کردن اونم ازنوع رفت وبرگشت سریع سخت بود.
من موندم وفیلمبرداری مراسم افطار هم به عهده من گذاشته شد.اونشب هرچند خوش گذشت ولی نمی دونم چرا ازاول شب دلم مثل سیروسرکه می جوشید.اتفاقی توراه بود ومن نمیدونستم چیه.فکر می کردم به خاطر درسیه که فردا دارم وهنوز هیچ کاری براش نکردم.
اونشب خیلی خسته شدم ونتونستم به درسهام برسم.به رختخواب که رفتم از خدا خواستم که فرداروبه خیر بگذرونه.اما نمی دونستم که اونشب آخرین شبیه که.....
سه شنبه ۱۲أبان ۱۳۸۳
صبح سرساعت ۸ یعنی درست موقعی که تلفن خوابگاه وصل می شد، صدای زنگش دراومد.از خواب پریدم وگوشی روبرداشتم.زهرا بود.دختر عمه ام ودوست نزدیکم .تعجب کردم.پرسیدکه برنامه امروزم چیه وتوخوابگاه هستم یا نه .آخه خیلی وقت بود میخواست بیاد پیشم چندروزی بمونه.ازش پرسیدم وفهمیدم که توراهه.یه لحطه تو ذهنم برنامه مو درست كردم تاموقع اومدنش باشم
برام تعجب آوربود آخه ديشب مهموني عمه و عمو بود وامروز اول صبح زهرا راه افتاده بياد تهران
به هر حال از اينكه ميومد خوشحال شدم
گوشي رو كه گذاشتم دوباره زنگ خوردصدایی خفه ازاونورشنیده می شد.معلوم بودکه خیلی گریه کرده:(مریم... بابا حالش خوب نیست آماده شو میان دنبالت) شوكه شدم بي اختيار صورتم غرق اشك شد
نمي دونستم اوني كه اونور خط حرف ميزد كيه با گريه برسيدم :(اصلا توكي هستي؟)
خديجه بود حرفش رو دوباره تكرار كرد گوشي از دستم افتاد هم اتاقيها با صداي گريه ام بيدار شده بودن
نمي دونستم چه كار كنم فقط گريه مي كردم وخدا خدا كه زودتر تورو ببينم
تازه فهميدم كه تلفن زهرا براي چي بود
۲ساعتي كه منتظر بودم تا بيان دنبالم نمي دوني برام چند سال گذشت .
(بابا! تورو خدا صبركن تا برسم . بابا ! منو حسرت به دل نذاريا ! مي دونم توهم منتظري تا من بيام صبر كن بابا!)
۴نفر اومدن دنبالم زهرا ، وحيد ، آقا جواد و حسين پسر عمه.
نمي تونستم خودمو كنترل كنم به پهناي صورتم اشك ميريختم .تواين فاصله حتي سميه هم اومده بود-سميه رو كه مي شناختي هم اتاقيم كه خونمون هم اومده بود واون سال فوق دانشگاه تهران قبول شد-همه سعي مي كردن آرومم كنن وحيد ميگفت:( مريم خانوم چيزي نشده دايي يه كم حالش بد شد بيمارستانه)
باب جون ! تابرسيم قم نميدوني چي كشيدم نميدونم چرا اينقدر مسافت طولاني شده بود با حرف وحيد خودمو فريب ميدادم:(بابا منتظر باش دارم ميام نبايد بي مريم بري بابا.تونمي توني بابا !)
منتظر بودم بريم بيمارستان اما وقتي زهرا گفت :( مريم رسيديم ) از پنجره ماشين محله خودمونو ديدم
ماشين كه پيچيد تو كوچه.......سياهي بود وآدماي سياهپوش................
باورم نمي شد بابا.................
همه چيز سياه بود همه چيز
حتي فكرشو هم نمي كردم كه اينطوري از پيشمون بري
بابا! چرا منتظرم نموندي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خيلي بي انصافي بود كه همه اقوام تورو شب قبل ديده بودن ولي من -مريمت- ۱۰ روز بود كه حتي صداتم نشنيده بودم
بابا جون! دلم براي دعاي سحر خوندنات تنگ شده بود.لحظه شماري مي كردم كه اخر هفته بشه وبيام خونه تا باهم سر سفره سحر وافطار بشينيم و يه بار ديگه صداي دعاتو بشنوم.
بابا ! بد جوري ارزو به دلم گذاشتي .به خدا رفتنت زود بود توهنوز ..............
تو هنوز به ثمر نشستن زحماتت رو نديده بودي بابايي ! من ترم اخرم بود. اگه يه كم ديگه صبر مي كردي مي تونستي فارغ التحصيل شدنم روببيني.اولين روز با خودت رفتم دانشگاه.يادته بابا !اون ساك سنگين جقدر خسته ات كرده بود.وقتش رسيده بود كه نتيجه شو ببيني.دلم مي خواست توجشن فارغ التحصيلي من هم مثل جشن علي مي بودي.
بابايي!هميشه دوست داشتم بهم افتخاركني.وقتي قبول كردي كه برم دانشگاه به خودم قول دادم كه برات افتخار آفرين باشم.
بابا !دلم مي خواست وقتي بعد ازاتمام دانشكگه ميرم سركار موقع برگشت توهم تو خونه باشي.دلم مي خواست با اولين حقوقم اولين كادو رو براي توبخرم.و شادی و رو توچشمای همیشه مهربونت ببینم.دلم مي خواست كمك خرجت بشم تا تو ................
بابا ! آتیش به حونم میافته وقتی شهریور ۸۳ یادم میاد .روز پدر.آخرین باری بود که ما فرصت داشتیم که .....ولی نشد.هیچ وقت یادم نمیره که چقدر دلمون می خواست برات جشن بگیریم و کادو بخریم.اما هیچ کدوممون پول کافی نداشتیم وقرار گذاشتیم که بعداراینکه علی حقوقشو گرفت برات کت و شلوار بخریم.یادم نمیره از خجالتمون صدای تلویزیون رو موقع تبریک ویاداوری روز پدر کم میکردیم.اونروز بودی وحالا که میتونستیم .................
بابا ! نبايد اينقدر زود تنهامون ميذاشتي .................

پاشو بابا!مي دونم كه ميشنوي ٬ صداي گريه بي بهونمو
مي دونم كه ميبيني ازاون بالا ٬ ناله و زارياي شبونمو
پاشوبابا! دل من تنگه برات ٬ديگه بسه اين جدايي وسفر
اومدم٬منتظرم تا بشنوم ٬صداي دعاتو هنگام سحر
پاشو بابا! مي دونم كه مي دوني ٬خونمون اين روزا غرق ماتمه
هرطرف نگاهتو بچرخوني٬يه نشوني ازعزاوازغمه
پاشو بابا! ديگه طاقت ندارم٬آخه صبرم حدواندازه داره
دل من كاسه خون شد به خدا٬واسه ديدنت بهونه مياره
پاشو بابا!ميدونم كه مي شنوي ٬خودتو نزن به اون راه بابايي!
راستشو بگو٬بگوتا بدونم ٬كي؟چه وقت؟ به خواب من هم ميايي؟
پاشو بابا! دل من تنگه برات! لااقل يه سر بزن به خواب من
بغلم كن تا كه بوتو بشنوم٬يه بارم شده بده جواب من
پاشو بابا !ميدونم كه ميدوني٬همه جاي خونه از تو خاطره س
روي طاقچه ٬روزمين٬توي كمد٬هركدوم به سمت تو يه بنجره س
پاشو بابا!ديگه وقت رفتنه٬پاشو بدرقه ام كن و حرفي بزن
بعد تو دنيا يه زندونه برام ٬ پاشو بابا! پاشو و حرفي بزن
| لینک | جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥ - مريم |
خسته ام
سلام
به همه دوستانی که تواین مدت به اینجا سرزدند وبا مطلب تکراری روبرو شدند.لطفا به بزرگواری خودتون ببخشید.
اول اینو بگم که اوضاع روحیم از اونی که براتون گفتم بهتر نشده، هیچ،بدترهم شده.
دارم داقون میشم.نمی دونم .....................................ولش کن
یه غزل قدیمی تقدیم به همدردهای خودم:
خسته خسته خسته ام،اززمانه خسته ام
ازصدای گریه بی بهانه خسته ام
ازنگاههای تو ،آن نگاههای سرد
خالی ازاشاره عاشقانه خسته ام
خسته خسته خسته ام ، ازعبورلحظه ها
لحظه های بی تپش ، بی ترانه خسته ام
دور شو زمن دگر ترک باده کرده ام
از شراب ومحفل مطربانه خسته ام
خسته خسته خسته ام ،ازفراق وانتظار
ازسکوت هرشب کنج خانه خسته ام
بی جهت برای من قصه جنون مگو
می شناسمت دگر،ازفسانه خسته ام
| لینک | یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ - مريم |
بی عنوان
سلام
بی مقدمه:
تاحالا شده سرریزکنی ؟! پیش اومده که اونقدر دلت بگیره که....... بخوای تو بغل یه کوه ( یه کوهی مثل پدر یا .....) های های گریه کنی ؟!اونقدر گریه کنی که قلبت دیگه بهت یاری نده وبخواد از حرکت بایسته. اونوقت حس کنی که یه دست نامرئی مثل دست خدا آروم روی قلبت قرار بگیره و بگه:ُ آروم باش بنده من ! آروم باش ! من اینجام .کنار تو ُ
آره !من تو این حالم .با این تفاوت که اون دست نامرئی به سراغم نیومد.
کم آوردم!
| لینک | پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥ - مريم |
سلام
اومدم تا به قولم وفا کرده باشم
تعطیلی یک هفتهای ما هم تموم شد.از امروز باز باید بریم سرکار.بازهم باید بریم چرخهای صنعت این مملکت رو بچرخونیم.
ایندفعه اومدم تا یه شعر با حال وهوای جدید بنویسم .فقط به خاطر دوستانی که گفته بودن اینقدر شعر غمگین ننویسم.(ولی خودمونیم ماقعی که آدم غمگینه چطور میتونه شعر شاد بنویسه ؟). خلاصه که این شعر یه کمی تاریخ گذشته ست یعنی مال حدوداً دو سال پیشه.به هر حال برگ سبزیست تحفه درویش:

بیا ای یار شیرینم !که من مردانه برگشتم
تورافرهاد،من هستم،بیا جانانه!برگشتم
ببین !باعشق توکندم تمام بیستونهارا
کنون پیروزمندانه ، برت ،دردانه!برگشتم
بیاورباده ای ساقی !به پا کن جشن عشق ما
که من از جنگ با خسرو،ببین ،شاهانه برگشتم
بیاای مهربان من! مخوراندوه تنهایی
به گردشمع جان تو ،منم پروانه ،برگشتم
تمام هستی ام جانا ! فدای یک نگاه تو
کنون مجنون ترازقبل ،ببین دیوانه برگشتم
فعلا
| لینک | شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥ - مريم |
بی همگان به سرشود................
سلام
تسلیم!!
راست می گی.خیلی دیرکردم.اما قول میدم ازاین به بعد تحت هرشرایطی حداکثر دوهفته یکباربه روز بشم.
از طرف شرکت باید به یه کلاس آموزشی می رفتم تو تهران.با یکی از دوستام- که مدت تقریبا زیادی هم بود که ازهمدیگه خبر نداشتیم- تماس گرفتم تا بگم که میرم پیشش.اما گوشی روکه گرفت دیدم مثل همیشه نیست.یه جوردیگه بود.توی صداش هیچ نشونه ای از خوشحالی نبود.ترسیدم.ازش پرسیدم:"چی شده؟".گفت:
"مگه نمی دونی؟".پرسیدم:"چی رو؟".جواب داد:"بابام فوت کرد".
گوشی تودستم یخ زد.دریک لحظه تمام بدنم بی حس شد.باورم نمی شد.انتظارهرخبری روداشتم غیرازاین جور اخبار.نمی تونستم چیزی بگم.چون خودم قبلا این اتفاق ناگوارروتجربه کردم ومی دونستم که هرحرفی هم بزنم نمی تونه....................
ولش کن.فقط میتونم بگم که جای خالی "بابا"روباهیچ چیز وهیچ کسی نمیشه پرکرد.هرگز!

ابر چشمانم دگردراختیارم نیستند
بازبارانی شدند٬امازبهرکیستند؟
روزوشب هی انتظاروانتظارو انتظار
آخراین غمهای دنیا ازبرای چیستند؟؟
(راستی دوستان گلم: یک آشنای نزدیک دردوردست٬یک آشنای نزدیک درنزدیک دست وسایر دوستان!جهت کسب اطلاعات بیشترراجع به گذشته٬حال وآینده خودم وشعرهام ٬با این آدرس تماس بگیرید:
"m_allameh@yahoo.com"

| لینک | جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥ - مريم |


